تبليغاتX
ای وای از این تقدیر!!!

ای وای از این تقدیر!!!
قالب وبلاگ

سال هزار و سیصد و نود و یک

به سرعت برق و باد عید شد و تعطیلات شروع شد. مثل پارسال عموم و خانواده اش اومدن، یه تفاوت خیلی خاص داشت با سال پیش و اون اینکه بابک قصه من بعد از شش سال سروکله اش پیدا شد و داستان کهنه امون رو از زیر خاک بیرون کشید، وقتی تو روز سوم اومد جلوی درو زن عمو رو دید و آخر شب دوباره به بهانه دیدن خواهرش برگشت فهمیدم که خبرایی میشه که شد. به زن عمو پیغام داده بود که میخوام باهاش حرف بزنم و بهش بگم که خودش اشتباه کرد و منو و تنها گذاشته و از این حرفا... زن عمو خواست که بهش زنگ بزنم تا باهاش حرف بزنم قبول کردم چون کلی حرف ناگفته باهاش داشتم تا بالاخره بعد از شش سال بفهمه که کی اشتباه کرده... من بهش زنگ نزدم چون شرایط اون فرق می کرد حالا دیگه یه آدم متاهل بود خودش بهم زنگ زد گفت که با سمیرا شمال نرفته که منو ببینه و باهام حرف بزنه...

خیلی با هم حرف زدیم بعد از شنیدن حرفام قبول کرد که اشتباه از خودش بوده، گفت که بازی خورده و مجبور شده با سمیرا ازدواج کنه گفت اصلاً خوشبخت نیست... من هم بهش گفتم تجربه تلخی که اون باعث به وجود اومدنش بود فقط باعث شد که من بزرگتر شم و بتونم یاد بگیرم که آدم تو شرایط مختلف چطوری می تونه نقش بازی کنه. اگه راست گفته باشه اینا فقط سزای اشتباهای خودشه و من بازم از تو ممنونم همیشه حاضرم. شاید اگه باهاش می موندم الان من هم مثل اون یا مثل سمیرا احساس خوشبختی نمیکردم.

هفته دوم عیدرو مرخصی گرفته بودم و همش خونه بودم... هیچ دوست ندارم که دوباره درگیر کار بشم ولی روز شمار شروع شده و پنج روز دیگه سال جدید کاری هم شروع میشه... همیشه حاضر من مثل همیشه فقط به خودت احتیاج دارم. لطفاً منو ببین

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 22:19 ] [ ویدا ]

انقدر خوشحالم و انقدر انرژی دارم که نمی تونم آروم یه جا بشینم. همیشه حاضر شکرت. وای اصلاْ قاطی کردم. وقتی رسیدم دوست داشتم یکی و بغل کنم و انرژیمو خالی کنم. رفتم آزمایشگاه و بعد از تبریک گفتن دخت قربانی رو بغل کردم و ماچ مالش کردم . اونم خیلی خوشحال بود. وقتی یه صدایی گفت که به نظر من حقش نبود ناخود آگاه صدام بلند شد که نظر تو اصلاْ مهم نیست. از خودم متعجب شده بودم که چرا اینطوری حرف زدم ولی حقش بود.

متن سخنرانیش جلوی چشممه همش می خونم و به داشتن هنرمندی مثل اصغر فرهادی تو ایرانم افتخار می کنم.

متن سخنرانی اصغر فرهادی بعد از دریافت اسکار:

 سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند.

وی افزود:  آن ها خوشحال اند چون در این زمان که صحبتِ جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند .

 

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 9:53 ] [ ویدا ]

وانمود کردم به همه که خیلی سخت نبود غمت رفتن و دل بریدنت

وانمود کردم به همه که دیگه اشتیاقی نیست واسه دوباره دیدنت

یه جور نشون دادم که من، یه اتفاق عادی بود

همون دو تا درد دلم واسه خودش زیادی بود

یه جور گفتم که همه بهم میگن بی عاطفه

 میگن که حرف امروزت با دیروزت مخالفه

مدتیه عوض شدم انگار یه آدم دیگه ام

هر کی می پرسه یادشی دارم بهش دروغ میگم

دلم نمی خواد هیچکسی چیزی بدونه از غمم

همین غرور لعنتی تو رو جدا کرده ازم

هیچکسی خبر نداره از دقیقه های غربتم

اینجوری وانمود شده که بی تو خیلی راحتم

اما شبا یواشکی وقتی که هیچکی نیست پیشم

گوشیم و روشن می کنم به عکس تو خیره میشم

دیگه منم و غربته اشکای بی امون من

به کی بگم دیوونتم ، به کی بگم تنگه دلم

ب.ن: دیدی چند وقت یه بار آدم کلید میکنه رو یه آهنگ. الان این آهنگ نریمان و کلید کردم روش. میذارم رو تكرار و صد دفعا گوش مي كنم. باشد كه خداوند هميشه حاضر از سر تقصيراتمان بگذرد!

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:42 ] [ ویدا ]

خیلی وقته که کارمون شده اذیت کردن همدیگه  شاید از اون روزی که فهمیدم کارم اشتباهه و سر ناسازگاری گذاشتم جنگمون شروع شد تو میخواستی ثابت کنی موندگاری ولی الان و امروز انگار دیگه همه چی تموم شده. نه تو سراغی از من می گیری نه من. هر بار که پامو تو راهرو میذارم به این فکر می کنم که پارسال این موقع ها تو سرم بود که یعنی میشه یه روز بیاد و تو اون وسط منتظرم نباشی.. اون موقع ها فکر می کردم نه نمیشه تو از اون کسایی هستی که تا ابد باهام می مونی ... تو میخواستی که این جوری فکر کنم. ولی الان خیلی وقته تو واسه دل خوش کردن من تو راهرو منتظرم نمیشی. دارم بهت فکر می کنم مطمئنم الان اصلاْ احتمال نمیدی که من درگیرت باشم. مطمئنم که فکر می کنی سرم گرمه کارای دیگه است و تو رو فراموش کردم ولی اینطوری نیست تو عجیبترین آدم زندگی من بودی. ما روزای خوبه کم ولی خیلی خاصی با هم داشتیم. خاصیش هم واسه من بود هم واسه تو... دیگه هیچوقت هیچ کس  اینطوری که منو دوست داشتی تو زندگیت پیدا نمیشه. قبول دارم خودم باعث شدم به جنون برسی ولی خودتم بی تقصیر نبودی باید کارای مهم تری واسم می کردی تا کار به مقایسه نکشه تا نذاری کس دیگه ای جات و بگیره. دوست نداشتم جای اون اتفاقات فوق العاده رو نفرت بگیره ولی خوشحالم حداقل از این بابت که روت کم شد. زیادی ادعا داشتی...

ولی واسه اعتراف خیلی دیر نیست. میخوام اینجا بنویسم تا یادم بمونه که من اذیتت کردم. من خواستم که اینطوری شه. دلیل همه تلخی ها من بودم و اصلا به خاطر اتفاق هایی که افتاده پشیمون نیستم مینویسم تا باشه تو خاطراتم که منم بودن خاص ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم بود. که هنوز هم وقتی صدات تو گوشم می پیچه منم طپش قلب میگیرم و تنها جوابی که تو سرم بهت میدم جاااان منم گفتنه. شازده قصه ببخش اذیتت کردم. ببخش بهت خیانت کردم. ببخش باعث شدم به زمین و زمان بدبین بشی. ببخش که تو تنها ترین لحظات از زندگیت رفتم بیرون. ببخش تو لحظاتی که از سر نگرانی بهم زنگ میزدی ۵۲ تا زنگت و جواب ندادم تا همه فکرات درست از اب دربیاد. ببخش که... چرا دارم دونه دونه میگم خودت بهتر میدونی که من چه کارایی باهات کردم ولی شازده تو نقش منو خوب باور کردی. کاش فقط سکوت کنی و بتونی بفهمی که منم همه این کارارو کرد تا شازده بره. واسه همیشه بره. یه طوری بره که امید به برگشتنش نباشه...اینا کارایی بود که باید می کردم تا برگردی به زندگیت و دومین سالگرد ازدواجت و جشن بگیری و خودت آماده کنی واسه پدر شدن...

دوستت دارم و دلم واسه مهربونیات تنگ میشه و هیچ کس دیگه شازده نمیشه تا منم واسش دل آشوبه بگیره.

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 14:54 ] [ ویدا ]

حرف واسه گفتن و خالی شدن زیاد دارم ولی الان فقط و فقط باید از یه موضوع خاص، خیلی خاص حرف زد.

از "اصغر فرهادی" و "جدایی نادر از سیمین"...

بعد از هشت سال اولین باریه که انقدر از ایرانی بودن حس غرور بهم دست داده... بعد از هشت سال اولین باره که سر پا ایستادم و گفتم وای ایران! به افتخار ایران! دست زدم و جیغ زدم و خوشحالی کردم که ای وای خدا ایران، اصغر فرهادی از ایران... باورم نمی شد. خیلی خیلی خیلی زیاد خوشحال شدم، فکر کنم هممون خیلی خوشحال شدیم البته به جز عده ای خاص که باز باز باز حرف از تلخی زدن و حاشیه و... بعد از اون همه اتفاق تلخ، بعد از اون همه خیانت، بعد از اون همه... حتی نمی خوام در موردش حرف بزنم. بعد از همه اونها اسم ایران بازم مطرح شده اما این بار نه فقط به خاطر جنگ و کشتار و اعتراض و هر چیز دیگه. به خاطر یه افتخار، افتخاری که اصغر فرهادی تونست باهاش بگه ایرانیه و به گوش دنیا برسونه که مردم سرزمینش "ایران" صلح دوستند.

همه مراسم Golden Globe به کنار. صحنه هایی که مدونا اسم اصغر فرهادی رو میخونه و اون با پیمان معادی رو سن میره به کنار. لحظاتی که واسم خیلی هیجان انگیز بود تشویق اهالی هالیوود خصوصا آنجلینا جولی و لئوناردو دیکاپریو بود. به نظرم نگاهها و لبخندهاشون با بقیه تشویق ها خیلی فرق داشت انگار  تنها واسه اصغر فرهادی نبود و به افتخار همه مردم ایران دست میزدن. خلاصه اش اینکه به یاد موندنی ترین اتفاق بین المللی بود که بعد از سال ها تجربه اش می کردم. آخرین بار موقع سخنرانی سید محمد خاتمی تو نیویورک و موافقت دنیا با پیشنهاد رئیس جمهور ایران به عنوان انتخاب سال گفت و گوی تمدن ها بود که همچین حس غروری بهم دست داده بود.

وظیفه است به گردن هممون که از هر طریقی که میشه بگیم اصغر فرهادی عزیز ممنون به خاطر افتخاری که نصیب ایران و ایرانی کردی...

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 22:5 ] [ ویدا ]
این روزها بیشتر از همیشه دلم می گیره

این روزها بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم

این روزها بیشتر از همیشه داریوش واسم می خونه

این روزها بیشتر از همیشه گریه ام می گیره

این روزها بیشتر از همیشه از آینده ام می ترسم

این روزها بیشتر از همیشه از مرگ وحشت دارم

این روزها بیشتر از همیشه عاشقم

این روزها بیشتر از همیشه واسه بقیه خوبم

این روزها بیشتر از همیشه حسودی می کنم

این روزها بیشتر از همیشه دلم خوابیدن می خواد

این روزها بیشتر از همیشه منتظر اتفاق های عجیب و غریبم

 این روزها بیشتر از همیشه  قلبم درد می گیره

این روزها  بیشتر از همیشه سردرد دارم

این روزها بیشتر از همیشه قرص می خورم

این روزها بیشتر از همیشه دلگیر میشم

این روزها بیشتر از همیشه قهرم می گیره

این روزها بیشتر از همیشه دلم میشکنه

این روزها بیشتر از همیشه دلم مهربونی می خواد

این روزها بیشتر از همیشه دلم بغل میخواد

این روزها بیشتر از همیشه از اینکه کسی و ناراحت کنم می ترسم

این روزها بیشتر از همیشه منتظرم آدمهایی که میرن زودتر برگردن

این روزها بیشتر از همیشه به تیک و تاک ساعت حساسم

این روزها بیشتر از همیشه خواب خیانت می بینم

این روزها بیشتر از همیشه دروغ میگم

این روزها بیشتر از همیشه همه چی و قایم می کنم

این روزها بیشتر از همیشه پی فرارم

این روزها بیشتر از همیشه نگرانم

این روزها بیشتر از همیشه دلم آشوبه

این روزها بیشت از همیشه از خودم بدم میاد

این روزها بیشتر از همیشه به یه زن فکر می کنم

این روزها بیشتر از همیشه دنبال سرگرمی ام

این روزها بیشتر از همیشه راه میرم

این روزها بیشتر از همیشه دلم گرمای تن میخواد

این روزها بیشتر از همیشه همه چی و حس می کنم

این روزها...

این روزها بیشتر از همیشه چشمم به توئه

آهای همیشه حاضر با توام!!!!

 

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 23:46 ] [ ویدا ]

عشق ممنوع دیدن  شده شکنجه!!! کاش تموم شه زودتر. نمی دونم چه اصراری هم به دیدنش دارم. با اینکه از شخصیت ثمر بدم میاد ولی دلمم واسش میسوزه. از اینجا رونده از اونجا مونده. آخرشم که اونطوری...

میگه که من قلبش و از باکره گی در اوردم. مغزم سوت کشید. دوست داشتم زمان همون جایی باشه که من قلبش و از باکره گی درآوردم. از اون همه اتفاق جبران شدنش فقط تکراری نبوده... بقیه اتفاق افتاده... کاش اونم فقط من و... بیخیال... مزخرف می بافم.

دل درد دارم به شدت. حالت تهوع هم دارم. دیشب که خونه memol بودم کاملاً یه هویی مریض شدم. نه وقتش بود نه شرایطش مهیا بود. فکر کنم چون استرس داشتم اونطوری شد. مهم نیست. اصلاً چی مهم هست که اون باشه...

این امتحان گواهینامه هم شده دردسر. هم حوصله اش و ندارم هم از اینکه این طوری بی سر و ته ولش کردم از خودم لجم می گیره. شاید سه شنبه تمومش کردم.

نزدیک امتحاناست، با اینکه این چند وقت زود تموم شد ولی خوشحالم که داره تموم میشه. یه شر گنده بود پشت سرم. حالم از درس خوندن بهم می خوره.

دلم میخواد بچه دار شم. دلم می خواد باردار شم. دلم میخواد سرم به خونه زندگی خودم گرم باشه. دوست دارم زن خونه باشم. فارغ از اینکه مرد خونه ام کی هست فقط می خوام یه زندگی داشته باشم که همه چیش ثابت باشه.دلم میخواد یه زن ساده باشم که احتمال خیانت شوهرش تو مغزش یک به میلیون باشه. دوست ندارم سرکار برم...


[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 21:27 ] [ ویدا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب